فريدون بن احمد سپهسالار
315
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
گر ندزديد از تو چيزى دل چرا آويخته است * چاره نبود دزد را هم عاقبت ز آويختن گر چنين آويختن حاصل شدى هر دزد را * از حريصى دزد گشتى جمله عالم مرد و زن اندرين آويختن كمتر كراماتى كه هست * آب حيوان خوردنست و تا ابد باقى شدن چاشنىسوز عشقت گر به عنقا برزدى * پر چو پروانه بدادى سر نهادى در لگن صورت صنع تو آيد ساعتى در بتكده * گه شمن بت مىشد آنجا گاه بت مىشد شمن هر زمانى نقش مىشد نعت احمد بر صليب * سر وحدت مىشنيدند آشكارا از وثن من كجا شعر از كجا ليكن به من درمىدمد * آن يكى تركى كه آيد گويدم : « هى كيمسن » ترك كه تاجيك كه رومى كه باشد زنك كه * مالك الملكى كه داند موبهمو سر و علن آفتاب معرفت را آفتابى ديگرست * چون بتابد بر خلايق روحها آيد بتن جامهء شعرست شعر و تا درون شعر كيست * يا كه حور جامه زيب و يا كه ديو جامه كن